" نه هر که چهره برافروخت دلبری داند... "

" به شیخ شهر فقیری ز جوع برد پناه... "

 
به شیخ شهر فقیری، ز جوع برد پناه

بدین امید که از جود، خواهدش نان داد...

هزار مسأله پرسیدش از مسائل و گفت:

که گر جواب نگویی، نبایدت نان داد...
 
 
نداشت حال جدال آن فقیر و شیخ غیور

نداد نانش و آبش ببرد، تا جان داد...

عجب که با همه دانایی این نمی دانست

که حق به بنده، نه روزی به شرط ایمان داد...
 
 
من و ملازمت آستان پیر مغان...

که جام می، به کفِ کافر و مسلمان داد...              
 
                                      
شعر از لطفعلی آذر بیگدلی شاعر قرن دوازدهم هجری
/ 1 نظر / 9 بازدید
لی لی

خداوند بخششش بی قید و شرط است. اگر روزی بنده در دست بنده دیگر بودچه ظلمها که بر یکدیگر روا نمی داشتیم! یاد جمله ابوالحسن خرقانی افتادم: هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد