" بدون هیچ حرفی و سخنی... "
۱۳۸۸/۸/٢٩
برای دوست فرزانه و اندیشمندم ؛ هادی عزیز و گرامی
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست...
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود.
« صحنه پیوسته بجاست. »
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد...
.........................
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت.
گل بخندید که از راست نرنجیم، ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت.
+ نوشته شده در ساعت ٩:٠۳ ق.ظ توسط مازیار ش





