در کشاکش مستی و رخوت و نخوت؛ دیگرانی از خود ما و با شور عشق و هوشیاری و دانایی در دل، به برپایی ایرانی آزاد و آباد و رها از جور و ستم همت گماردند و بهار را نوید دادند، دلیر مردان و زنانی در همین آب و خاک که با اندیشه و خرد و هوشمندی و شجاعتی سترگ و بزرگ بر قصرهای ظلم و جور تاختند؛ تا در سرزمین شاد و میهن جاودان مان ایران، همیشه به زیبایی ببینیم و به سرزندگی و عشق و رهایی زندگی کنیم.
نام و یاد این دلیران و دلاوران همواره جاوید است و بر تارک صحن تاریخ نامداران ایران زمین نوشته و همیشگی است و مسلماً قصرهای ستم و جور ویران خواهد شد...
تقدیم به نام آوران عشق و شهامت و شجاعت و صداقت...
........................................
□ رهگذر...!!! ایست...!!! از کجایی تو...؟؟؟
اسم شب، چیست...؟؟؟ از چه راهی تو...؟؟؟
رهگذر...!!! ایست...!!! بی پدر مادر...
اسم شب، چیست؟؟؟ بی پدر مادر...!!!
اسم شب را بگو اگر دانی...
به چه مقصد در این خیابانی؟؟؟
■ اسم شب هر چه هست، بیخبرم...
آمدم نان بگیرم و ببرم.
خانهام در همین خیابان است.
به گمانم که اسم شب، «نان...» است...
نه، گمان میکنم «وطن...» باشد.
اسم ایرانِ خوب من باشد...
□ رهگذر...، بیش از این مشو پررو!!!
حرف خود را بسنج و بعد بگو...
■ گفتم «ایران...» مگر بجز این است؟؟؟
نکند اسم شب، «فلسطین...» است...
نیست امشب حواس من کامل؛
بچههایم گشنهاند در منزل...
گر به من اندکی امان بدهی،
فرصت ابتیاع نان بدهی...
باز میگردم و سر فرصت...
در همین باره میکنم صحبت.
اسم شب را دوبار، بلکه سه بار؛
میکنم از برای تو، تکرار...!!!
□ رهگذر...!!! اسم شب بُود لازم،
تا نگویی، نمیشوی عازم...!!!
■ پس اجازه بده مرور کنم...
طول تاریخ را عبور کنم...
بُکنم از گذشتهها آغاز...
به همین نقطه، باز گردم باز.
تا مگر اسم شب، شود پیدا...؛
جان فدای مقررات شما...
اسم شب، سابقاً «تباهی...» بود...
«ظلمت...» و ظلم ِ «پادشاهی...» بود...
اسم شب «گرگ...»؛ اسم شب «روباه...»؛
«کودتا...»، بازگشتِ «شاهنشاه...»
اسم شب، «پول...»، «پول ِ آمریکا»؛
اسم شب، «زور...»، «سازمان سیا...»
اسم شب، «نفت...»، نفتِ خالص و ناب؛
اسم شب؛ هدیه؛ رشوه؛ «حقّ ِ حساب...»
اسم شب، «باج...»؛ اسم شب، «تلکه...»؛
اسم شب، «شاه...»؛ اسم شب، «ملکه...»؛
اسم شب، «نطقهای شاهانه...»
اسم شب، «عطیه ی ملوکانه...»
اسم شب، «زاهدی»، «حسین علاء»
اسم شب، «شاهپور غلامرضا...»
اسم شب، اسم «خاندان جلیل...»
ترس، تهدید، توسری، تحمیل...
اسم شب، «آزمودهی سفّاک...»
خرس، تیمور ِ بختیار، ساواک...
اسم شب، «استوار ساقی» بود!!؟؟
(که دو قورتش همیشه باقی بود؟!؟!)
اسم شب، ایست...، پاسبان...، باطوم...
دستگیری...، محاکمه...، محکوم...
اسم شب، حبس...، اسم شب، سلول...
شوکِ برقی...، شکنجهگر...، مقتول...
اسم شب، «مرگ...» بود و «عزرائیل...»
اسم شب، «موشه» بود و «اسرائیل...»!!!
اسم شب، شعله...، گاز...، آتش... و دود...
اسم شب، «ثابتی»، «نصیری» بود.
اسم شب، نیکپی، علم، منصور؛
اختناق... و کمیته... و سانسور...
اسم شب، از اسامی مضحک...
«مرد خود ساخته؛ عقاب اوپک؟!؟!»
اسم شب، بهترین اسامی بود.
«آزمون» و «شریف امامی» بود.
اسم شب، اسمهای اجباری...
خسروداد، اویسی، ازهاری؛
یا «امینی»، «فریدهی دیبا»
«دکتر اقبال» و باقی اینها...
اسم شب «مهدوی»، «امیرعباس»
چه بگویم؟؟؟ دگر نمانده حواس...
باز هم هست... و بنده بیخبرم؛
آمدم نان بگیرم و ببرم...؟!؟!
اسم شب، کرده تازگی تغییر...
جورواجور میشود تفسیر...
اسم شب «قتل روزنامهفروش...»
نشریات چپی، کتک، خاموش...!!!
اسم شب، «روزنامهی زوری...»
سرمقاله، مقاله؛ دستوری...
اسم شب، «اجتماع...»، «خط و نشان...»
(دمی آیندگان، دمی کیهان...)
اسم شب «حمله...»، «روزنامه نویس...»
(نه حمایت، نه دادرس، نه پلیس...)
اسم شب، باز «کوکتل مولوتف...»
متعصب، «ژ-3»، «کلاشنیکف...»
اسم شب، «بینزاکتی...»، «پرخاش...»
«به تو مربوط نیست...»، «ساکت باش...»!!!
اسم شب، «انقلابِ سربسته...»
جلسه در اتاق دربسته.
اسم شب، «کارهای پنهانی...»
«رهبرانی جدیداً ایرانی...»!!!
اسم شب، «دادگاه صحرائی...»!!!
(به گمانم ز کافه میآئی؟!!!)
« ها بکن!!! مست...؟؟؟» ظاهراً؛ بالفرض...
لخت، شلاق، مفسد فی الارض...؟!
مثل سابق، «کمیته...، ساواکی...»
(بزنیدش...!!!؛ چکاره بود؟؟؟ شاکی!!!)
اسم شب، «بازسازی ساواک...»
انتخاب عواملی سفاک...
اسم شب، «دستگیری...» و «انکار...»!!!
پنجه بوکس و شکنجه و آزار...
اسم شب، ناامیّد، شکّ، تردید...
اسم شب، ترس...؛ اسم شب، تهدید...
اسم شب، هرچه بود...، اینها بود...
که همیشه مزاحم ما بود...
باز اگر هست...، بنده بیخبرم...
آمدم نان بگیرم و ببرم!!!!
قصد من هیچ انتقاد نبود...
روی من این همه زیاد نبود.
نیستم بنده «مفسد فی الارض...»
هستم البته «مّفلس فِی القرض...»
گر زدم حرفهای نامطلوب...
کلهام گرم بود، بیمشروب...
باز افسار خویش ول کردم؛
فرصتی بود، درد دل کردم.
«تو بزرگی و من خطاکارم...
از تو امیّد مغفرت دارم...!!!»
در سیاست خلاصه بینظرم...؛
آمدم نان بگیرم و ببرم!!!
اسم شب، آنچه عرض کردم من؛
هست اسباب شادی دشمن...
من از این اسمها ندارم دوست،
بهر ما، اسم دیگری نیکوست...
کاشکی اسم شب «صداقت...» بود.
یا به قول امام: «وحدت...» بود...
اسم شب، «انقلاب...» بود ای کاش...
شب نبود، آفتاب بود ای کاش...!!!
اسم شب، نور، روشنی، خورشید...
اسم شب، عشق، زندگی، امیّد...
اسم شب، روز، روز دلشادی...
اسم شب، صبح، صبح آزادی..!!!
□ رهگذر این ترانهها کافیست،
اسم شب، هیچ یک از اینها نیست...
اجل امشب گرت امان بدهد...
«باش تا صبح دولتت بدمد...»!!!
هادی خر سندی؛ تهران- فروردین ١٣۵٨
http://www.asgha ragha.com/archives/2006/01/001143print.php
+ نوشته شده در ساعت ٩:٤٩ ب.ظ توسط مازیار ش
یک پنجره برای دیدن...
یک پنجره برای شنیدن...
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی،
در انتهایِ خود به قلب زمین می رسد.
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکّرر آبی رنگ...
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را...
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم،
سرشار می کند.
و می شود از آنجا،
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد.
یک پنجره برای من کافی ست...
من از دیار عروسک ها می آیم؛
از زیر سایه های درختان کاغذی؛
در باغ یک کتاب مصّور...
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
در کوچه های خاکی معصومیت؛
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفباء،
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول.
از لحظه ای که بچّه ها توانستند،
بر روی تخته، حرف سنگ را بنویسند.
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم.
و مغز من هنوز...
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را،
در دفتری به سنجاقی،
مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سُست عدالت آویزان بود،
و در تمام شهر...
قلبِ چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه یِ عشق مرا...
با دستمال تیره یِ قانون می بستند.
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من،
فواره های خون به بیرون می پاشید.
وقتی که زندگی من دیگر، چیزی نبود،
هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری.
دریافتم، باید... باید... باید...
دیوانه وار دوست بدارم...
یک پنجره برای من کافی ست...
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت...
کنون نهال گردو،
آن قدر قدّ کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش،
معنی کند.
از آینه بپرس...
نام نجات دهنده ات را...
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد؛
تنها تر از تو نیست؟؟؟
پیغمبران رسالت ویرانی را...
با خود به قرن ما آوردند؟؟؟
این انفجارهای پیاپی،
و ابرهای مسموم،
آیا طنین آینه های مقدس هستند؟؟؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون،
وقتی به ماه رسیدی...
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
همیشه خواب ها...
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند...
من شبدر چهار پری را می بویم،
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست.
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد،
جوانی یِ من بود؟؟؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت؛
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم می زند، سلام بگویم؟؟؟
حسّ می کنم که وقت گذشته ست...
حسّ می کنم که لحظه، سهم من از برگهای تاریخ است...
حسّ می کنم که میز، فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من،
و دستهای این غریبه ی غمگین...
حرفی به من بزن...
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد؛
جز درک حسّ زنده بودن از تو چه می خواهد؟؟؟
حرفی بزن...
من در پناه پنجره ام...
با آفتاب رابطه دارم...
" پنجره... " اثر جاودان فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ب.ظ توسط مازیار ش
در تمام شب، چراغی نیست...
در تمام شهر،
نیست یک فریاد...
ای خداوندانِ خوفانگیز شبپیمانِ ظلمتدوست!!!
تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم؛
در رواق هر شکنجهگاهِ پنهانی این فردوس ظلمآیین؛
تا نه این شبهایِ بیپایانِ جاویدانِ افسونپایهتان را من،
به فروغ صد هزاران آفتابِ جاودانیتر کنم نفرین؛
- ظلمتآبادِ بهشتِ گندِتان را،
در به رویِ من،
بازنگشایید!!!
در تمام شب، چراغی نیست...
در تمام روز،
نیست یک فریاد...
چون شبانِ بیستاره، قلبِ من تنهاست...
تا ندانند از چه میسوزم من؛ از نخوت،
زبانم در دهان بستهست.
راهِ من پیداست...
پایِ من خستهست...
پهلوانی خسته را مانم که میگوید؛ سرودِ کهنهیِ فتحی قدیمی را.
با تن بشکستهاش، تنها...
زخم پُر دردی به جا ماندهست از شمشیر و...
دردی جانگزای از خشم.
اشک، میجوشاندش در چشم خونین، داستانِ دَرد؛
خشم خونین، اشک میخُشکاندش در چشم،
در شبِ بیصبح ِ خود تنهاست...
از درون بر خود خمیده،
در بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام...
دردناک و خشمناک از رنج ِ زخم و نخوتِ خود میزند فریاد...
« ــ در تمام شب، چراغی نیست...
در تمام دشت،
نیست یک فریاد...
ای خداوندانِ ظلمتشاد!!!
از بهشتِ گندِتان، ما را،
جاودانه بینصیبی باد!!!
باد تا فانوس شیطان را برآویزم...
در رواق هر شکنجهگاهِ این فردوس ظلمآیین!!!
باد تا شبهایِ افسونمایهتان را من...
به فروغ صد هزاران آفتابِ جاودانیتر کنم نفرین!!! »
" لعنت... " از مجموعه هوای تازه اثر استاد احمد شاملو
+ نوشته شده در ساعت ۸:٠٥ ب.ظ توسط مازیار ش
یک گل بهار نیست...
صد گل بهار نیست...
حتّی هزار باغ پر از گل، بهار نیست...
وقتی پرنده ها، همه خونین بال؛
وقتی ترانه ها، همه اشک آلود؛
وقتی ستاره ها، همه خاموشند...
وقتی که دستها با قلب خون چکان،
در چارسوی گیتی،
هر جا به استغاثه بلند است؛
آیا کسی طلوع شقایق را...
در دشتِ شب گرفته، تواند دید؟؟؟
وقتی بنفشه های بهاری...
در چارسوی گیتی،
بوی غبار وحشت و باروت می دهند؛
آیا کسی صفایِ بهاران را...
هرگز گلی به کام، تواند چید؟؟؟
وقتی که لوله هایِ بلند توپ؛
در چارسوی گیتی،
در استتار شاخه و برگ درخت هاست...
این قُمری غریب...
رویِ کدام شاخه بخواند؟؟؟
وقتی که دشت ها؛
دریایِ پر تلاطم خون است،
دیگر نسیم، زورق زرّین صبح را...
روی کدام برکه براند؟؟؟
کنون که آدمی؛
از بام هفت گنبد گردون، گذشته است...
گردونه ی زمین را،
از اوج بنگریم...
از اوج بنگریم...
ذرّات دلِ به دشمنی و کینه داده را؛
وز جان و دل، به جان و دل هم فِتاده را...
از اوج بنگریم و ببینیم،
در این فضای لایتناهی...
از ذرّه کمترانیم،
غرق هزار گونه تباهی.
از اوج بنگریم و ببینیم؛
آخر چرا به سینه یِ انسان دیگری...
شمشیر می زنیم؟؟؟
ما ذرّه های پوچ...
در گیر و دار هیچ...
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش؛
گودال نیستی است؛
آخر چگونه تشنه به خون برادرانیم؟؟؟
از اوج بنگریم...
انبوه کُشتگان را،
خیل گرسنگان را،
انباشته به کشتی یِ بی لنگر زمین؛
سوی کدام ساحل، تا کهکشان دور...
سوغات می بریم؟؟؟
آیا رهایی یِ بشریت را...
در چارسوی گیتی،
در کائنات، یک دل امیدوار نیست؟؟؟
آیا درختِ خشکِ محبّت را...
یک برگ سبز،
در همه ی شاخسار نیست؟؟؟
دستی برآوریم...
باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم...
روزی که آدمی،
خورشید دوستی را...
در قلب خویش یافت؛
راه رهایی از دل این شام تار هست...
و آنجا که مهربانی، لبخند میزند...
در یک جوانه نیز شکوفه بهار هست.
"یک گل بهار نیست..." اثر استاد فریدون مشیری
+ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط مازیار ش
چراغی به دستم...
چراغی در برابرم...
من به جنگِ سیاهی می روم...
گهواره هایِ خستگی؛
از کشاکش ِ رفت و آمدها،
باز ایستاده اند...
و خورشیدی از اعماق،
کهکشان هایِ خاکستر شده را،
روشن می کند.
فریادهایِ عاصی یِ آذرخش؛
هنگامی که تگرگ،
در بطن ِ بی قراری ابر،
نطفه می بندد.
و دردِ خاموش وار تک؛
هنگامی که غوره ی خُرد،
در انتهایِ شاخسار طولانی ِ پیچ پیچ، جوانه می زند.
فریادِ من...
همه گریز از درد بود...
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها،
آفتاب را به دعائی نومیدوار،
طلب می کرده ام.
تو از خورشید ها آمده ای...
از سپیده دم ها آمده ای...
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای...
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش...
نگاه و اعتمادِ ترا به دعائی نومیدوار،
طلب کرده بودم.
جریانی جدی...؛
در فاصله ی دو مرگ،
در تهی میان دو تنهائی؛
(نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!!!)
شادیِ تو... بی رحم است و بزرگوار؛
نفست در دست های خالی من...
ترانه و سبزی است.
من برمی خیزم!!!
من برمی خیزم!!!
چراغی در دستم...
چراغی در دلم...
زنگار روحم را صیقل می زنم...
آینه ای برابر آینه ات می گذارم...
تا از آینه ی تو...
تا از تو...
ابدیتی بسازم...
باغ آینه... اثر استاد احمد شاملو
+ نوشته شده در ساعت ۳:۱٧ ب.ظ توسط مازیار ش
آنک...
بارانِ دیر آمده...
می بارد.
و ساقه هایِ نازکِ خود را...
در شیب هایِ سوخته می کارند.
آنک...
زمین ِ ملول و متفکر...
از خوابِ خشکسالی بر می خیزد.
نبض ِ هزار دانه ی پوسیده؛
از ترشک و پنیرک...
آهنگ پر دوام روییدنی...
دوباره می انگیزد.
آنک...
باران، با آنکه دیر آمده...
می بارد.
ای خاکِ بکر...
ای خاصه بهاره ی من،
باید که گاو آهن را،
از چوب های تازه بپردازیم...
باید که گاو ها را، فربه کنیم؛
باید که داس ها را، صیقل دهیم...
باید برای ساز چرخ ِ چهاب ها،
نت هایِ تازه بنویسیم...
باید به بلبلانِ نخلستان،
آهنگ های تازه بیاموزیم...
ما زنده ایم...
من و تو...
ای خاکِ خوبِ من...
ای تپه ی شقایق،
ما زنده ایم...
ما نیستیم آنان...
آنان که مرگ را رویایی...
آنان که مرگ را سپری...
آنان که مرگ را خوابی کردند...
بخشی از "آنان که مرگ را سپری..." اثر استاد منوچهر آتشی
+ نوشته شده در ساعت ۸:٠٠ ب.ظ توسط مازیار ش
در این خراب که هر چی می جویی؛ نمی یابی...
کوران عصا کشانند بیان را،
و گنگان و کران،
در هر گذر، به فال گوش کمین کنان...
تا پرواز بوسه یی را به فال عشق بگیرند و
در پی عشق آباد، هر آینه "سال عشق" بگیرند؛
اینان در گاهواره...
خفتن به گور را برگزیده اند.
پس از بیم مرگِ تن،
زان پیشتر که درآید،
جان را به تابوت تسلیم،
سر دست می برند به تقدیم...
که تیغ مرگ اگر نَبُر است...
گردن خمیده را چون موی کرده اند.
تا از عشق و دوستی...
ماند اماره یی؛
در صمغ این صنوبر گریان...
پروانه ی اشک و بوسه یی بنشان،
شاید آیندگان را نشانی باشد...
در سنگواره یی...
"ز گهواره" اثر استاد فرخ تمیمی
+ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ب.ظ توسط مازیار ش
می خواند و سایه هایِ گریزنده یِ خیال...
می تافت و در فُروغ نگاهش به روشنی؛
- « گیرم که بَر کَنی دلِ سنگین ز مهر من...
مِهر از دلم...، چگونه توانی که بر کنی؟!... »
دستش فِشردم از سر پیمان و شور و عشق...
کآی در سپهر بخت، فروزنده اخترم؛
- « گر بَر کَنم دل از تو و بر گیرم از تو مهر...
این مهر بر که افکنم؟!!، این دل کجا برم؟!!... »
افسرده؛ سر به سینه یِ من بر نهاد و خواند؛
با آتشین دَمی که دم اشک و ناله بود:
- « هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید...
در رهگذار باد...، نگهبان لاله بوُد... »
اشک از رُخش ستردم و گفتم که بی گمان،
بالین عشق ما، دم ِ مرگ ست و رستخیز...
- « من در وفای عهد، چنان کُند نیستم...
کز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز... »
نالید زار و گفت: عزیزم وفا خوش ست...
آوخ که نیست در تو و نیک ست روشنم:
- « دردی ست بر دلم که گر از پیش آب چشم...
بردارم آستین...، برود تا به دامنم... »
در چشم کهربایی و خیره از امیّد،
گفتم: که ای امیدِ دلِ غم پرست من
- « بگشای راز و خاطر نازک، گِران مدار...
باشد که این گره بگشاید به دست من... »
لرزید و گفت: آنچه منش جویم ای دریغ!!!
خندان گلی بُوَد که در این شوره زار نیست...
- « نقش وفا و مهر به دیباچه یِ حیات؛
زیباست لیک در دلِ کس پایدار نیست...
در هیچ سینه نیست دلی گرم و استوار؛
کز دور روزگار نبیند تزلزلی... »
" بالای خاک، هیچ عمارت نکرده اند...
کز وی به دیر و زود نباشد تحوّلی... "
عشق تو نیز با همه سوگند و اشتیاق...
گرم ست، لیک جز هوسی کودکانه نیست...
با من بمیر، زآنکه به جز در پناه مرگ...
جاوید، عشق هیچ کسی در زمانه نیست...
" ناپایدار... " اثر استاد فریدون توللی
+ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط مازیار ش





