" تو بخند، نوروز است... "
۱۳٩۱/۱/۱
با نوای خوش باران، تو بخند، نوروز است...
همره مرغ غزلخوان، تو بخند، نوروز است...
راز پنهان بگشوده است شقایق، بنگر...
آمده سنبل و ریحان، تو بخند، نوروز است...
بار اندوه، بسوزان، که خجسته است بهار...
گرچه باشد به هزاران، تو بخند، نوروز است...
شهد گل، نوش به پروانه، زمستان بگذشت...
جامها پر به بهاران، تو بخند، نوروز است...
سرخوش از باد، به رقص آمده لبخند به لب...
شاخه در جنگل گیلان، تو بخند، نوروز است...
باز کن پنجره ی دل، گل عشق آمده است...
با دو صد بوسه به یاران، تو بخند، نوروز است...
شاد و پیروز به آهنگ سفر، رخت ببند...
در بهار آمده ایران، تو بخند، نوروز است...
در بهاری که شود خلق به دست من و تو...
می رسد خنده فراوان، تو بخند، نوروز است...
م ـ رضا بر گ بیدی فروردین 1389
وبلاگ درختان سخت ریشه
+
" جدایی ایران از سیمین ... "
۱۳٩٠/۱٢/۱٩
از شمار دو چشم یک تن کم... وز شمار خرد هزاران بیش...
سیمین دانشور، بانوی برجسته ادبیات ایران؛ خالق " سو و شون " در نودمین بهار زندگی به بهار 91 نرسید و به جلال پیوست. سرزمین والای ایران، از نادره ای چون سیمین جدا شد.
یادش گرامی و جاویدان باد...
* شعری از سیمین بهبهانی
" زنی را می شناسم من... "
زنی را می شناسم من، که شوق بال و پر دارد...
ولی از بس که پُر شور است، دو صد بیم از سفر دارد...
زنی را می شناسم من، که در یک گوشه ی خانه...
میان شستن و پختن، درون آشپزخانه...
سرود عشق می خواند، نگاهش ساده و تنهاست...
صدایش خسته و محزون، امیدش در ته فرداست...
زنی را می شناسم من، که می گوید: پشیمان است...
چرا دل را به او بسته، کجا او لایق آنست؟؟؟
زنی هم زیر لب گوید، گریزانم از این خانه...
ولی از خود چنین پرسد، چه کس موهای طفلم را...
پس از من می زند شانه...؟؟؟
زنی آبستن درد است، زنی نوزاد غم دارد...
زنی می گرید و گوید، به سینه شیر کم دارد...
زنی با تار تنهایی، لباس تور می بافد...
زنی در کنج تاریکی، نماز نور می خواند...
زنی خو کرده با زنجیر، زنی مانوس با زندان...
تمام سهم او اینست، نگاه سرد زندانبان...!!!
زنی را می شناسم من، که می میرد ز یک تحقیر...
ولی آواز می خواند، که این است بازی تقدیر...
زنی با فقر می سازد، زنی با اشک می خوابد...
زنی با حسرت و حیرت، گناهش را نمی داند...
زنی واریس پایش را، زنی درد نهانش را...
ز مردم می کند مخفی، که یک باره نگویندش...
چه بد بختی...!!! چه بد بختی...!!!
زنی را می شناسم من، که شعرش بوی غم دارد...
ولی می خندد و گوید، که دنیا پیچ و خم دارد...
زنی را می شناسم من، که هر شب کودکانش را...
به شعر و قصه می خواند...،
اگر چه درد جانکاهی، درون سینه اش دارد...
زنی می ترسد از رفتن، که او شمعی ست در خانه...
اگر بیرون رود از در، چه تاریک است این خانه...
زنی شرمنده از کودک، کنار سفره ی خالی...
که: ای طفلم بخواب امشب، بخواب آری...
و من تکرار خواهم کرد، سرود لایی لالایی...
زنی را می شناسم من، که رنگ دامنش زرد است...
شب و روزش شده گریه، که او نازای پردرد است...!!!
زنی را می شناسم من، که نای رفتنش رفته...
قدم هایش همه خسته، دلش در زیر پاهایش...
زند فریاد که: بسه...؟!
زنی را می شناسم من، که با شیطان نفس خود...
هزاران بار جنگیده، و چون فاتح شده آخر...
به بدنامی بد کاران، تمسخر وار خندیده...
زنی آواز می خواند، زنی خاموش می ماند...
زنی حتی شبانگاهان، میان کوچه می ماند...
زنی در کار چون مرد است، به دستش تاول درد است...
ز بس که رنج و غم دارد، فراموشش شده دیگر...
جنینی در شکم دارد...
زنی در بستر مرگ است، زنی نزدیکی مرگ است...
سراغش را که می گیرد؟؟؟ "نمی دانم، نمی دانم..."
شبی در بستری کوچک، زنی آهسته می میرد...
زنی هم انتقامش را، ز مردی هرزه می گیرد...
زنی را می شناسم من...
زنی را می شناسم من...
- حرف آخر: او قدری غمگین بود...!!!
" با کمال افتخار تقدیم به همه ی مادران مهربان سرزمینم که مهر مادری شان را هیچ محبتی جبران کننده نیست. " (سیمین بهبهانی)
- شاهکاری از بانوی شعر و آیینه؛ استاد سرکار خانم سیمین بهبهانی؛ و نیز گرامی باد یاد و خاطره سیمین دانشور بزرگ که دیگر در میان ما نیست،...
" زنی را میشناسم من ... "
+
" ناگفتههایی در نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی "
۱۳٩٠/۱٢/٥
ستارگان جهان از «جدایی نادر از سیمین...» میگویند.
وودی آلن، اسپیلبرگ، براد پیت و... نماینده ایران در اسکار را ستودند.
اصغر فرهادی عزیز
از زمان بازگشتم از مراسم گلدنگلوب و حلقه منتقدان لسآنجلس که همراه با تو و فیلم مان در آن حاضر بودم، میخواستم این نامه را بنویسم؛ اما تلاش برای آماده شدن فیلم اولم «برف روی کاجها»، مجال مناسبی باقی نگذاشت.
در مراسم پایانی جشنواره فجر، وقتی فیلمم جایزه بهترین فیلم از نگاه مردم را میگرفت، یاد تو افتادم. تو که همیشه قدردان مردم سرزمینت، سرزمینمان، بودی و هستی؛ و با خودم گفتم: حالا وقت این نامه است. بخصوص که کمتر از چند روز دیگر به برپایی مراسم اسکار مانده؛ و خواهم گفت ربط این ماجرا, با آن یاد و ارزش مردم و نظرشان چیست.
یکی از خطاهای دید آدمی، اینست که " وقتی چیزی را از نزدیک تجربه میکند، متوجه عظمت آن نمیشود. " سفر و تجربههای اخیری که با دیدن و شنیدن واکنشهای مختلف نسبت به «جدایی نادر از سیمین» در کنارت داشتم، به تلاشم برای اینکه دچار این خطای دید نشوم، بسیار کمک کرد. مطمئنم خیلی از مردم ایران از خواندن این واکنشها شادمان خواهند شد. خصوصا در روزهایی که عدهای تلاش دارند، موفقیتهای این فیلم را به دلایل واهی به سیاست ربط دهند و همین انگیزه برای من کافی است تا این نامه را بنویسم و منتشر کنم.
واکنشهای دیگری هم که پیش میآید، ممکن است حرفهایی را در پی داشته باشد که چندان اهمیتی ندارد. از قدیم میگفتند: «همیشه بدتر از اینکه پشت سرت حرف بزنند، این است که پشت سرت هیچ حرفی نزنند!»
همان اوایل سفر اخیر، وقتی محمود کلاری که در شرق آمریکا و در تجربه تحسین شدن فیلم در حلقه منتقدان نیویورک همراهت بود، در تماس تلفنی به من گفت: که تجربه بسیار عجیبی در مورد این فیلم در انتظارمان است، به قدر کافی تعجب کردم.
کلاری میگفت: نکته اساسی این است که ما با سینما زندگی کردهایم و سالهای سال فیلم و مراسم سینمایی را دیدهایم؛ و حالا به خودمان میگوییم قرار است بعضی از نامهای بزرگ را در اینگونه مراسم ببینیم، در حالیکه این بار در کمال تعجب، آنها منتظرند تا ما را ببینند! و این خاصیت فیلمهای بزرگ است.
تجربههای قبلی البته میزان تعجب یا هیجان آدم را از این واکنشها کمتر میکند. اما هرگز آنرا از بین نمیبرد. حس پشت حرف کلاری را بعدا ذرهذره لمس کردم. وقتی وودی آلن که همیشه در نظرم سرچشمه خلاقیت بوده، به واسطه خواهرش برایت پیغام داده بود که طبق معمول نمیتواند - یا نمیخواهد - به مراسم بیاید ولی دوست دارد در نیویورک ما را ملاقات و درباره فیلم صحبت کند، تازه فهمیدم آنچه از قول او درباره فیلم شنیده بودم، چه معنایی داشت؛ آلن گفته بود: سالها بود نه تنها از سینمای ما، بلکه بطور کلی از سینما... انتظار نداشته که در این دوران بتواند چیزی بیافریند که چنین تاثیری روی او بگذارد!
وقتی توماس لانگمن پسر کلود بری، کارگردان و تهیهکننده مشهور و تازه درگذشته فرانسوی که خودش تهیهکننده فیلم «آرتیست» و برنده انبوهی جایزه است، میگفت: همه دارند از محصول من تعریف میکنند، اما وقتی فیلم تو را دیدم، آرزو کردم که ایکاش من آن را تهیه کرده بودم، همه چیز داشت معنای کاملتری پیدا میکرد.
وقتی براد پیت میگفت: شب قبل از برگزاری جلسه مطبوعاتی گلدنگلوب، دیویدی «جدایی نادر از سیمین» را در دستگاه گذاشتهاند و در میانههای همان صحنه دادگاه اول فیلم، آنجلینا جولی با دیدن آن جدل زناشویی، فیلم را نگه داشته، متاثر شده، فاصلهای انداخته و بعد از چند لحظه باز تماشا را ادامه دادهاند، اطمینانم بیشتر شد. وقتی آنجلینا جولی درباره کار بعدیات پرسید و ساده و راحت درخواست کرد که در فیلمت بازی کند و در پاسخ حرفت که گفتی: شخصیت زن فیلمت فرانسوی زبان است و او گفت: تا آن تاریخ میتواند زبان فرانسه یاد بگیرد، من غرق در غرور شدم.
وقتی مریل استریپ درباره جزییات کارگردانی یا بازی صحنههای مختلف فیلم میپرسید و با اشتیاق گفت: دوست دارد با تو کار کند، وقتی استیون اسپیلبرگ گفته بود: که اعتقاد دارد «جدایی نادر از سیمین» با فاصله زیادی بهترین فیلم امسال دنیاست، وقتی دیوید فینچر نیمساعت وقت گذاشت تا با تو حرف بزند و نظرهایش را بگوید، وقتی چند سینماگر سرشناس میگفتند: که فیلم را ندیدهاند اما تعریفهای زیاد فرانسیس فورد کوپولا را درباره آن شنیدهاند و خیلی کنجکاوند، وقتی الکساندر پین که خودش گلدنگلوب فیلم و کارگردانی را گرفت، فقط به دلیل علاقه به فیلم تو در طول آن روزها به یکی از نزدیکترین دوستان هم صحبتات بدل شده بود و در هر دو مراسم گلدنگلوب و حلقه منتقدان لسآنجلس میگفت: در طول حرفهایت روی صحنه سعی میکرده انرژی مثبت به سمت تو بفرستد. وقتی دیگرانی که مجاز نیستم نامشان را بیاورم، از فیلمت به عنوان یکی از محبوبترینهای فهرست شخصیشان در دو، سه سال اخیر یاد میکردند، تازه درست دستگیرم شد که فیلم در دل آدمهایی که سالی دهها فیلم بزرگ و تاثیرگذار میبینند؛ یا یکی، دوتایش را هر سال میسازند، چه مرزهایی را درنوردیده و چه قلههایی را فتح کرده است.
در مراسم برگزیدگان منتقدان آمریکا (Critics’ Choice Award) که باب دیلن بزرگ، قطعه جدید بسیار زیبایی را روی صحنه اجرا کرد، ما از لذت شنیدن و دیدن اجرایش حرف میزدیم و به ما گفتند: اگر میدانستید خود باب درباره فیلمتان با چه لذتی حرف میزد، چه میگویید. و این تازه بخشی از آن چیزی است که من شنیدم و دیدم. باقیاش بماند برای روزگاری دیگر، مخصوصا داستان تو و رابرت دنیرو که امیدوارم آقای کلاری روزی تعریفش کند.
اصغر فرهادی عزیز
در جلسه مطبوعاتی ویژه گلدنگلوب، یکی از چهار، پنج باری که حاضران به شکلی استثنایی در میان حرفهای تو دست زدند، در جواب سوالی بود که میپرسید: چطور با محدودیتهای توی ایران چنین فیلمی ساختهای. گفتی: هیچکس مرا مجبور نکرده بود آنجا با وجود محدودیتها فیلم بسازم، خواست خودم و قصهای که داشتم، طوری بود که باید همانجا و با همان شرایط ساخته میشد و برای ساخت این فیلم شما فکر کنید همه چیز همانطور که من دلم میخواسته فراهم بوده است.
گفتی: نمیخواهم بگویم شرایط فیلمسازی در کشورم آرمانی است، اما تصویری هم که شما از فیلمسازی در ایران دارید، خیلی دقیق نیست. این حرفهایت وقتی یادم آمد که لابهلای حرفها و کارها و مصاحبههای مختلف، به من راجع به طرحی میگفتی که قرار است در آینده در تهران بسازی و آنرا خیلی دوست داری.
حرف دیگرت که باز به تشویق حاضران آن جلسه انجامید، همان بود که گفتی: " تفاوتهای مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهتهایشان است، اما به نفع سیاست است که تفاوتها و فاصلهها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند. "
این روزها که در ایران خبر جوایز فیلم تو حتی مانند نوعی گسترش فرهنگی عمل میکند و از جمله، گاهی حتی طیفهایی را به پیگیری اخبار فرهنگی وا میدارد که به طور معمول هیچ کاری به اتفاقهای هنری نداشتند؛ این روزها که تبریکهای هر همکار و هر دوست، هر رهگذر خیابان و حتی هر بیمار اتاقهای بیمارستانی که برای بستری کردن و ترخیص پدرم به آن پا گذاشتم؛ امید را در دل آدم میکارد و میپروراند، یاد همان حرفت میافتم. بله، بین مردمان مختلف دنیا و احساسهای انسانیشان، تفاوتها ناچیز است. اما آن نفعی که گفتی، آنقدر همه جا رخنه کرده که همین مردم این روزها در گذر و خیابان از من میپرسند: وقتی از آمریکا برگشتی، کاری با تو نداشتند؟
در خود مراسم، چه حال خوبی بود وقتی من هم مثل میلیونها ایرانی حرفهایت را موقع دریافت جایزه شنیدم. از آن بالا که چشم میانداختی، میدیدی همه بزرگان سینما که عمری کارهایشان را دیدهای و دربارهشان خواندهای، بهت زل زدهاند؛ و انگار عشق و انرژی مردم ایران باعث شده بود ما آنجا محکم بایستیم. " آن لحظهای که تو از مردم یاد کردی "، میدانستم میلیونها نفر در کشورمان هم به ما زل زدهاند و تو به پشتوانه عشقشان، به جای هر عزیز دیگرت، از آنها یاد کردی؛ و راستش اصغر، " آن بالا چه حالی داد ایرانی بودن. "
قدر و منزلتی که تو برای این مردم قایلی، زمانی با آن نمایندگی کردن بدرستی پیوند میخورد که حرف آن منتقد آمریکایی را به یاد بیاوریم؛ که در یادداشتی بر «جدایی نادر از سیمین» نوشته بود: «اگر میخواهید تهدیدی نثار این کشور کنید، بهتر است قبل از آن این فیلم را ببیند، تا بدانید با چه مردمانی روبهرویید، تا در تصمیم خود تجدیدنظر کنید.»
اینکه یک فیلم بتواند چنین دستاوردی، و چنین تاثیری داشته باشد، یعنی اینکه تو بارها بیشتر از آن جملههایی که در ستایش مردمان دیارمان میگویی، دین خودت را به آنها ادا کردهای. حالا دیگر واقعا مهم نیست که فیلم در یکی از دو رشته «فیلم خارجی» و «فیلمنامه غیر اقتباسی» که نامزد شده، جایزه آکادمی را بگیرد یا نه. مهمتر این است که این فیلم در طول این مدت به این مردم امید، اشتیاق و افتخار بخشید.
برای همین امید، اشتیاق و افتخار است که میخواهم با صدایی صد بار بلندتر از آن فریادی که بعد از جایزه گرفتنات در جشنواره برلین، در سالن «برلیناله پالاس» برآوردم... فریاد بزنم: «اصغر؛ خیلی چاکریم!!!»
+
" وقت است که برخیزم...؛ با صبح در آمیزم... "
۱۳٩٠/۱۱/٢۸
چند این شب و خاموشی...
وقت است که برخیزم؛
این آتش سوزان را...
با صبح در آمیزم.
گر سوختنم باید...
افروختنم باید؛
ای عشق بزن در من...
کز شعله نپرهیزم.
چون کوه نشستم من...
با تاب و تب پنهان؛
صد زلزله برخیزد...
آنگاه که برخیزم...
+
" راههای رسیدن به حضرت دوست... به تعداد تمامی موجودات عالم و بی شمار است...
۱۳٩٠/۱٠/۳٠
الو... سلام؛ منزل خداست؟؟؟
این منم مزاحمی که همیشه آشناست...
هزار دفعه دلم این شماره را گرفته ست؛
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست...
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است؛
به ما که میرسد٬ حساب بنده های تان جداست؟؟؟
الو...... الو......؛ دوباره قطع و وصل شد!!!
خرابی از دل من است یا که عیب این سیم هاست؟؟؟
چرا صدایتان نمی رسد؟؟؟ لطفاً کمی بلند تر٬
صدای من چطور؟؟؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟؟؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم...
شنیده ام که گریه بر تمام دردهای بی دوا شفاست...!!!
دل مرا بخوان به سوی خود تا سبک شوم٬
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست...
الو......٬ مرا ببخش...٬ باز مزاحمت شده ام...٬
دوباره زنگ میزنم...٬ دوباره...، تا خدا خداست...!!!
+
" من امید تازه می خواهم... "
۱۳٩٠/٩/۱٠
نه سروری..., نه سرودی...
نه هم آوازی,... نه شوری...
زندگی گویی ز دنیا رخت بربسته ست...
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده ست...
این چه آیینی؟... چه قانونی؟... چه تدبیری؟؟؟...
من از این آرامش سنگین و صامت آصیم دیگر...
من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر...
من سرودی تازه می خواهم...
جنبشی..., شوری..., نشاطی...
نغمه ای..., فریادهای تازه می خواهم...
من امید تازه می خواهم...
من امید تازه می خواهم...
+
" شب سرگذشت ما را... از پیش چشم می گذرانید... "
۱۳٩٠/۸/٢٥
یک لحظه شامگاه...
به زیبایی تو بود؛
جذاب بود و آرام...
آرام می گذشت.
مدهوش عطرهای نهانش...
زیبایی برهنه ی شب، رازپوش بود.
حتی به ما نگفت که آزادی...
ترجیح بر اسارت دارد،
یا خیر...
شب سرگذشت ما را...
از پیش چشم می گذرانید.
ما نیز می گذشتیم...
زنجیرهای ثانیه بر خواب های ما؛
و قیچی طلایی...
در خاوران مهیا می شد...
صبحی که می رسید...
به تنهایی تو بود...
یک لحظه شامگاه اثر استاد محمد علی سپانلو
+
" من دردِ مشترکام... مرا فریاد کن... "
۱۳٩٠/٧/۸
اشک رازیست...
لبخند رازیست...
عشق رازیست...
اشکِ آن شب، لبخندِ عشقام بود...
قصّه نیستم که بگویی...
نغمه نیستم که بخوانی...
صدا نیستم که بشنوی...
یا چیزی چنان که ببینی...
یا چیزی چنان که بدانی...
- من دردِ مشترکام...
مرا فریاد کن...
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید؛
علف با صحرا...
ستاره با کهکشان...
و من با تو سخن میگویم.
نامات را به من بگو...
دستات را به من بده...
حرفات را به من بگو...
قلبات را به من بده...
من ریشههایِ تو را دریافتهام...
با لبانات برایِ همه لبها سخن گفتهام...
و دستهایات با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام...
برایِ خاطرِ زندهگان...
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام...
زیباترینِ سرودها را...
زیرا که مردهگانِ این سال؛
عاشقترینِ زندهگان بودهاند.
دستات را به من بده...
دستهایِ تو با من آشناست...
ای دیریافته با تو سخن میگویم...
بهسانِ ابر که با توفان...
بهسانِ علف که با صحرا...
بهسانِ باران که با دریا...
بهسانِ پرنده که با بهار...
بهسانِ درخت که با جنگل سخن میگوید.
زیرا که من...
ریشههایِ تو را دریافتهام...
زیرا که صدایِ من...
با صدایِ تو آشناست...
عشق عمومی اثر جاودان استاد احمد شاملو
+